تبليغاتX
حرفهایی برای نگفتن

حرفهایی برای نگفتن

تجربه یه حس تازه:


فدای همه ایرانی های  ایرانی


**** با سلام به همه  عزیز ان هم وطنی  که همیشه برای موفقیت شون دعا میکنم   **** 



 

میخواستم از حسی که به تازگی  بهش رسیدم  وشاید شما  قبل از من

تجربه اونو داشتید بگم یه حس قابل لمس.قابل نوشتن.وقابل دیدن.حس

دوباره متولد شدن .دوباره دیدن .ودوباره نوشتن .ولی این حس  جدید

من از هیچ قانونی پیروی نمیکنه  فرمان  هیچ احدی رو اجرا نمی کنه

 و خیلی وقتها  به بقیه هم  دستور میده  نوشته هاش  سفید و اما  قابل

خوندن گفته هاش بی صدا و لی قابل  شنیدن طرز نگاه کردن.  دوس

داشتن بویدن و فکر کردنش با عقل جوردر نمیاد .قانونش  بر خلافه

طبیعته  خلاصه خستتون نکنم من دارم با این حس تازه معنی زندگی

کردن و میفهمم . تازه دارم به خدایی که  خیلی وقته ازش دور بودم

نزدیک میشم.کاشکی شما هم این حسو داشتید... برای همه انسانهای

روي زمین  از هر ملیت و نژادی که  هستند  وهرکجای  این  کره

خاكي  دارن نفس میکشن  آرزوي پیروزی وموفقیت دارم. شادم با

خوشبختی مردم  و میمیرم با  ناخوشی شون ...... دوسدارهمه شما.

در هر جای ایران که زندگی میکنید زنده .پیروز وموفق باشید .اصالت 

 وریشه خودتونو حفظ کنید و به هر جا که بهش متعلقید عشق بورزید

 

 هيچكس...

 


****

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 22  توسط هیچکس   | 

با اشعار فراموش شده سهراب


بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه اي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتاد

***

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

*****


دم غروب، ميان حضور خسته اشيا

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد

و روي ميز، هياهوي چند ميوه نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت

نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.

و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد ميزد خودرا.

مسافر از اتوبوس

پياده شد:

(( چه آسمان تميزي!))

و امتداد خيابان غربت اورابرد

***

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافر آمده بود.

و روي صندلي راحتي، كنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

تمام راه به يك چيز فكر ميكردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره هاي عجيبي!

و اسب، يادت هست،

سپيد بود

و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمن زار را چرا مي كرد.

و بعد، غريب رنگين قريه هاي سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است.

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،‌كه روي شاخه نارنج مي شود

خاموش،

نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست،

نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف

نمي رهاند.

و فكر مي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا ابد

شنيده خواهد شد. ))

***

نگه مرد مسافر به روي ميز افتاد:

(( چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه تنهايي است. ))

و ميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال

و عشق، تنها عشق

را به گرمي يك سيب مي كند مانوس.

و عشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساند به امكان يك پرنده شدن

- و نوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش.

***

و حال، شب شده بود.

چراغ روشن بود.

و چاي مي خوردند.

***

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.

- دچار يعني

عاشق

- و فكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك، دچارآبي درياي بيكران باشد.

- چه فكر نازك غمناكي!

- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.

و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.

- نه، وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست.

اگر چه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست.

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشني اهتزار خلوت اشياست.

و عشق

صداي فاصله هاست.

صداي فاصله هايي كه

- غرق ابهامند.

- نه،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.

هميشه عاشق در دست ترد ثانيه هاست.

و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.

و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.

و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را

به آب مي بخشند.

و خوب مي دانند.

كه هيچ ماهي هرگز

هزار و يك گره رودخانه را نگشود.

و نيمه شبها. با زورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت رونه مي گردند

و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند.

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

و در عروق چنين لحن

چه خون تاره محزوني!

حياط روشن بود

و باد مي آمد

و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.

***

(( اتاق خلوت پاكي است.

براي فكر، چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است.

خيال خواب ندارم.

كنار پنجره رفت

و روي صندلي نرم پارچه اي

نشست: (( هنوز در سفرم.

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

و من - مسافر قايق - هزاران سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

و پيش مي رانم

مرا پيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جاي رسيدن، و پهن كردن يك فرش

و بي خيال نشستن

و گوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

***

و در كدام بهار

درنگ خواهي كرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

***

شراب بايد خورد

و در جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين.

***

كجاست سمت حيات؟

حيات، غفلت رنگين يك دقيقه « حوا » ست.

نگاه مي كردي:

ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.

***

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي،

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت كرد.

***

ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.

هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،

اثر گذاشته بود:

(( به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي. ))

***

شراب را بدهيد.

شتاب بايد كرد:

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم.

***

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرار بگيرد،

صداي پرپري آمد

و در كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.

***

و بار ديگر، در زير آسمان « مزامير »،

در آن سفر كه لب رودخانه « بابل »

به هوش امدم،

نواي بربط خاموش بود

و خوب گوش كه دادم، صداي گريه مي آمد

و چند بربط بي تاب

به شاخه هاي تربيد تاب مي خوردند.

***

و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي

به سمت پرده خاموش « ارمياي نبي »

اشاره مي كردند.

و من بلند بلند

« كتاب جامعه  » مي خواندم.

و چند زارع لبناني

كه زير سدر كهن سالي

نشسته بودند

مركبان درختان خويش را در ذهن

شماره مي كردند.

***

كنار راه سفر كودكان كور عراقي

به خط « لوح حمورابي »

نگاه مي كردند.

و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را

مرور مي كردم.

***

سفر پر از سيلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سياه

و بوي روغن مي داد.

و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب.

شيارهاي  غريزه، و سايه هاي مجال

كنار هم بودند.

ميان راه سفر، از ساري مسلولين

صداي سرفه مي آمد.

زنان فاحشه در آسمان آبي شهر

شيار روشن « جت » ها را

نگاه مي كردند

و كودكان پي پرپر چه ها روان بودند.

سپورهاي خيابان سرود مي خواندند

و شاعران بزرگ

به برگهاي مهاجر نماز مي بردند.

و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگي مي رفت،

به غربت تر يك جوي آب مي پيوست؟،

به برق ساكت يك فلس،

به آشنايي يك لحن،

به بيكراني يك رنگ.

***

سفر مرا به زمين هاي استوايي برد.

و زير سايه آن « بانيان » سبز تنومند

عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:

وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.

***

من از مصاحبت آفتاب مي آيم،

كجاست سايه؟

ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است

و بوي چيدن از دست باد ميآيد

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بيهوشي است.

در اين كشاكش رنگين، كسي چه مي داند

كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.

هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را

نمي شناسد.

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است.

هنوز انسان چيزي به آب مي گويد

و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است

و در مدار درخت

طنين بال كبوتر، حضور مبهم رفتار آدمي زاد است.

***

صداي همهمه مي آيد.

و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.

و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را

به من مي آموزند،

فقط به من.

و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

براي گوش بي آذين دختران بنارس

كنار جاده « سرنات » شرح داده ام.

به دوش من بگذار اي سرود صبح « ودا » ها

تمام وزن طراوت را

كه من

دچار گرمي گفتارم.

و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين

و فور سايه خود را به من خطاب كنيد.

به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف « طور» مي آيد

و از حرارت « تكليم » در تب و تاب است.

***

ولي مكالمه، يك روز، محو خواهد شد

ز شاهراه هوا را

شكوه شاه پرك هاي انتشار حواس

سپيده خواهد كرد.

براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!

***

ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.

ولي هنوز سواري است پشت باره شهر

كه وزن خواب خوش فتح قادسيه

به دوش پلك تر اوست.

هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها

بلند مي شود از خلوت مزارع يونجه.

هنوز تاجر يزدي، كنار « جاده ادويه »

به بوي امتعه هند مي رود از هوش.

و در كرانه « هامون »، هنوز مي شنوي:

- بدي تمام زمين را فرا گرفت.

- هزار سال گذشت،

- صدي آب تني كردني به گوش نيامد

و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد.

***

و نيمه راه سفر، روي ساحل « جمنا »

نشسته بودم

و عكس « تاج محل » را در آب

نگاه مي كردم:

دوام مرمري لحظه هاي اكسيري

و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ.

ببين، دو بال بزرگ

به سمت حاشيه روح آب، در سفرند.

جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست.

بيا، و ظلمت ادراك را چاغان كن

كه يك اشاره بس است:

حيات ضربه آرامي است

به تخته سنگ « مگار »

***

و در مسير سفر مرغ هاي « باغ نشاط »

غبار تجربه را از نگاه من شستند،

به من سلامت يك سرو را نشان دادند.

و من عبادت احساس را،

به پاس روشني حال،

كنار « تال » نشستم، و گرم زمزمه كردم.

عبور بايد كرد

و هم نورد افق هاي دور بايد شد

و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.

عبور بايد كرد

و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.

***

من از كنار تغزل عبور مي كردم

و موسم بركت بود

و زير پاي من ارقام شن لگد مي شد.

زني شنيد،

كنار پنجره آمد، نگاه كرد به فصل

در ابتداي خودش بود

و دست بدوي او شبنم دقايق را

به نرمي از تن احساس مرگ بر مي چيد.

من ايستادم .

و آفتاب تعزل بلند بود

و من مواظب تبخير خوابها بودم

و ضربه هاي گياهي عجيب را به تن ذهن

شماره مي كردم:

خيال مي كرديم

بدون حاشيه هستيم.

خيال مي كرديم

ميان متن اساطيري تشنج ريباس

شناوريم

و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.

***

در ابتداي خطير گياه ها بوديم

كه چشم زن به من افتاد:

صداي پاي تو آمد، خيال كردم باد

عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي.

صداي پاي ترا در حوالي اشيا

شنيده بودم.

- كجاست جشن خطوط؟

- نگاه كن به تموج، به انتشار تن من،

- من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ؟

- و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان

پر از سطوح عطش كن.

- كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف

دقيق خواهد شد

و راز رشد پنيرك را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد؟

و در تراكم زيباي دست ها، يك روز،

صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.

- و در كدام زمين بود

كه روي هيچ نشستيم

و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم؟

- جرقه هاي محال از وجود برمي خاست.

- كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد

و ناپديدتر از راه يك پرونده به مرگ؟

- و در مكالمه جسم ها مسير سپيدار

چقدر روشن بود!

- كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل؟

***

عبور بايد كرد.

صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.

و من مسافرم، اي بادهاي همواره!

مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.

مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.

و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور

پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.

دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر

در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.

و اتفاق وجود مرا كنار درخت

بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.

و در تنفس تنهايي

دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.

روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.

حضور « هيچ » ملايم را

به من نشان بدهيد

 


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22  توسط هیچکس   | 

با اشعار فراموش شده سهراب


بر درخت خاكستري پنجره ام برگي روئيد

و نسيم سبزي تار و پود خفته مرا لرزاند .

و هنوز من

ريشه هاي تنم را در شن رؤ ياها فرو نبرده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه هاي دراز

سايه دستي روي وجودم افتاد

و لرزش انگشتانش بيدارم كرد .

و هنوز من

پرتو تنهاي خودم را

در ورطه تاريك درونم نيفكنده بودم

كه براه افتادم .

***

پس از لحظه اي دراز

پرتو گرمي در مرداب يخ زده ساعت افتاد

و هنوز من

در مرداب فراموشي نلغزيده بودم

كه به راه افتاد

***

پس از لحظه هاي دراز

يك لحظه گذشت

برگي از درخت خاكستري پنجره ام فرو افتاد

دستي سايه اش را از روي  وجودم  برچيد

و لنگري در مرداب ساعت يخ بست

و هنوز من چشمانم را نگشوده بودم

كه در خوابي ديگر لغزيدم .

*****


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22  توسط هیچکس   | 

عاشقانه

http://s-m21.blogfa.com/post-54.aspx" loop="-1" >
+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 2  توسط هیچکس   | 

تجربه یه حس تازه که همه کس نمیتونه درک کنه

 



چرا ما از قافله عقب موندیم؟   

     میپرسین کدون قافله :؟

چرا از بین ادمهای معاصر ما نه شاعری ونه عالمی ونه دانشمند و شاعری ظهور نکرد از خودتون پرسیدید ؟.چرا در عصر ما روشنفکری ظهور نکرد چرا ما همیشه باید به حرفهای بزرگانی اشاره کنیم که خیلی از بعد زمانی باهاشون فاصله داریم . واژه شاعر نویسنده دانشمند معاصر برامون خیلی غریبه.مگه نه .... میدونید چرا ؟  ......... نه

 نمیدونید مگه نه...

واسه اینکه هر وقت خواستیم بگیم.بخونیم.بنویسیم.و.........خلاصه بفهمیم اولین کسانی که نزاشتن  پدر ومادر بودن  اونم به خاطراینکه جون ما واسشون عزیزه. 

 



 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 18  توسط هیچکس   | 

كوچه بازار

گزیدهای از اشعار زیبا

 

 


 

       
*****با سلام  به همه شما عزيزاي ايروني اميدوارم كه  هميشه پيروز باشيد*****


 
 چرخ يك گاريچي در حسرت وا ماندن اسب .
 
 
اسب در حسرت  خوابيدن گاريچي.
 
 
مرد گاريچي در حسرت مرگ
 
 
(سهراب) 
 

 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10  توسط هیچکس  

حمید مصدق چهرهای که متاسفانه امروزه جونها کمتر میشناسن

*************************************************************************************************************************************

*************************************************************************************************** 

                                         

         

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خاک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10  توسط هیچکس   | 

×××××جملاتی زیبا وهمیشه ماندنی از زنده یاد شهید دکتر علی شریعتی×××××

چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را

تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن در

بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است


حرفهایی است برای نگفتن ، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند . حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند ، و سرمایه هرکس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد …


خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز خود چگونه مردن را خواهم اموخت


صداقت وصمیمیت تنها صفتی است که برای خود میپسندم واگر چه کم

داشته باشم ولی ان را سخت دوست میدارم


خدا یا مرا به ابتذال آرامش وخوشبختی مکشان .اضطرابهای بزرگ

 غمهای ارجمند وحیرتهای عظیم رابه روحم عطا کن ‌ . لذتها را به

بندگان حقیرت ببخش ودردهای عزیزبر جانم ریزوبه من قدرت تحمل

عقیده مخالف ارزانی فرما


 پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را


 با از دست دادن همه چیز ، همه چیز می شوی

  

 در عجبم از مردمی که خود زیر باز ظلم وستم هستند و بر حسینی میگریند که آزاده زیست...


خدایا:
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم 

خدايا "چگونه زيستن" را توبه من بياموز
 
"چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

من به عرض زندگي فكر ميكنم نه به طول آن

(جواب دكتر وقتي كه بهش ميگن سيگار نكش براي طول عمر بده)


وشاید این باشد که ...انسان با غرور می‌تازد، با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد


من ترا دوست دارم، همه زندگیم و همه روزها وشبهای زندگیم، ‌هر لحظه زندگیم بر این دوستی شهادت می دهند، شاهد بوده اند وشاهد هستند،‌
آزادی تو مذهب من است،
خوشبختی تو عشق من است،
آینده تو تنها آرزوی من است.


 اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خداهست او جانشین همه نداشتن هاست


هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست



وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی

خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم

خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شو


آدمی می تواند خود را بکشد،اما نمی تواند تصمیم بگیرد که نفهمد



کسانیکه تن به هر ذلتی می دهند تا زنده بمانند مرده های خاموش و پلید تاریخ اند


هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند

ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.


خدايا مرا از همه فضايلي كه به كار مردم نيايد محروم ساز


چه خيال انگيز و جانبخش است در اينجا نبودن


اسمم را پدرم انتخاب کرد و نام خانوادگیم را جدم ، دیگر بس است راهم را خودم انتخاب میکنم


ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی

 با کفش های او راه بروم.


خدایا به من توفیق  تلاش در شکست  صبر در نا امیدی  رفتن بی همراه  جهاد بی سلاح  کار بی

پاداش  فداکاری در سکوت  دین بی دنیا  مذهب بی عوام  عظمت بی نام  خدمت بی نان  ایمان بی

ریا  تنهایی در انبوه جمعیت  و دوست داشتن بی آن که دوست بدارند  روزی ام کن.


خدايا شهرت ،مني را که :مي خواهم باشم ،قرباني مني که : مي خواهند باشم ، نکند


خدايا : عقيده ام را از دست عقده ام  مصون دار.


خدايا , اتش مقدس شک را انچنان در من بيفروز تا همه يقين هايي را که در من نقش کرده اند ,

 بسوزد و و انگاه از پس توده اين خاکستر


خدايا, به هر که دوست ميداري بياموز که : عشق از زندگي کردن بهتر است و به هرکه , دوست

 تر ميداري, بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر


خدايا, جامعه ام را از بيماري تصوف و معنويت زدگي شفا بخش, تا به زندگي و واقعيت باز

 گردد و مرا از ابتزال زندگي و بيماري واقعيت زدگي نجات بخش, تا به ازادي عرفاني و کمال

 معنوي برسم


خدایا: مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه گیر شده است، وقاحتش از یاد رفته

 است و بیماری شده است که، از فرط عمومیتش، هر کس از آن سالم مانده باشد بیمار می نماید

 مصون بدار، تا، به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم.


خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند . 



خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.


نیـــــــــــــایــــش



ای خداوند! به علمای ما مسوولیت،به عوام ما علم،و به مومـنان ما روشنایی و به روشن

 فکران ما ایـمان، و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب،و به زنان ما  شعور و به مردان

 ما شرف، و به پیـران ما آگاهی، به جوانان  ما اصالت، و به اساتید ما عقیـده، و به دانشجویان ما

 نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغـان ما حقیقـت و به دین داران ما

دین، به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد،و به شاعران ما شعور وبه محققان ماهدف، به

نومیدان ما امید،و به ضعیفان ما نیرو،و به محافظه کاران ماگستاخی،و به نشستگان ما قیام و به

راکدان ما تکان،و به مردگان ما حیات،و به کوران ما نگاه،و به خاموشان ما فریاد،و به مسلمانان

 ما قرآن و به شیعیان ما علی،و به فرقه های ما وحـدت ،و به حسودان ما شفا ،و  به  خودبینان

ما انصاف،و به فحاشان ما ادب،و به مجاهدان ما همّت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی

نجات و عزّت ببخش.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 8  توسط هیچکس   | 

این اولین شعر منه بعدا خوب میشه

 

 

 

 

 

من در اين ظلمت و  تاريكي شبهاي سياه

عمرم از دست برفت    در پي يك جام  سبو

   صبر ايوب اگر پاي نهد در دل من

       و از درون بنگرد آن حال و غم و غصه من

          ميشود مات رخش در نظر و ديده من

           همسفر رخ بنما  خرده مگير روي مگردان ز من و ناله من

                       دل من گريه كنان  ناله زنان  آه كشاه  در پي ديدار تو بود

                      ولي افسوس  كه اين فاصله  ظالم عاشق كش پست

                            سد راهم شد و نگذاشت  كه من    دلخوش از ديدن رخسار تو باشم

    تو مرا سوي خوت باز بخوان اي گل  ياس

                 دلم هروز  هواي تو به سر دارد  و شب

                            ازغم دوري تو دشنه شود برهمه كس

                                     راه بگشا و مرا پيش خودت باز بخوان

                                                        من بيمار  اسيرتو شدم . نام مرا ميداني

                

تقديم  به تو     ......

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 1  توسط هیچکس   | 

خانه به دوش فنا (شوریده )

 

*** خانه به دوش فنا *** 

خانه به دوش فنا در شب طوفانیم

داغ کدامین خطا خورده به پیشانیم  

همسفر باد ها رفته ام از یاد ها

فاصله ای نیست تا لحظه ی ویرانیم 

خوب نه آن گونه خوب تا به بهشتم بری

زشت نه آن گونه زشت تا که بسوزانیم

کولی زلفت شبی خیمه در این دشت زد

آه که تعبير شد خواب پریشانیم

در شب فرقت مپرس حال خراب مرا

یکسره طوفانیم یکسره بارانیم

  

***

( شوریده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0  توسط هیچکس   |